بازنمایی آدم انگار آثار “علیرضا تغابنی” معمار (دفتر دیگر)،
بر اساس تخیلی از جلال حسن خانی
آدم انگار از مجموعه آثار یک هنرمند (و در اینجا یک معمار) جان گرفته است. او در ضمیر ناخودآگاه هنرمند زندگی میکرده و زندگی خواهد کرد. هنرمند از وجود او مطلع نیوده است. اگر “کلیت آثار معمار” در یک تناسخ جان دار میشد و در ذیل آن انسان میشد چه میکرد؟ کی بود؟ چگونه بود؟
آدم انگار تغابنی یک کاشف است. او مدام در سفر بین سرزمین های بکر و جست و جو و کاوشگری است. لحن او آرام و قصه گو مانند است. در کشتی میان سرزمین هایی که تا به حال دنیا را به اندازه خودشان میدیدند فکر میکند، شعر میخواند و مینویسد.
گاهی کشتی را در برابر دزدادن دریایی قرار میدهد تا همه چیز را ببرند و چیزهای ریز و درشت را دوباره بجوید و درک جدیدی برایش ایجاد شود.
کاشف (آدم انگار علیرضا تغابنی} گاهی تنها سفر میکند و گاهی با جمعی کوچک و انتخابی. وارد سرزمین ها که میشود اول به بالای بلند ترین نقطه ها میرود تا کل منتقه را با چشم ببیند و گاهی مجبور به کاری طاقت فرسا میشود. سرزمین و وادی های بزرگی که باید جدا جدا درک و فهمیده شوند و بعد از آنها نقشه تهییه میکند. یاد داشت میکند و گونه های مختلف را باز آرایی میکند.
اگر کتابی از این دستونشتها تهیه میکرد نمی توانست با کاغذ سر هم شود. هم موجز بودند و هم مبسوط. بعد ها یکیک از همراهانش که یک کارآگاه بود متوجه غیب شدن گاه و بیگاه او میشد. در چند سفر او را همراهی کرد با تغییر چهره اما نتوانست سر از کار او در بیاورد.. کودکی بازیگوش که هوراه یکی از سفر ها بود سرنخ را پیدا کرد. کارآگاه فکر کرده بود کاشف به دنبال نقشه گنج است. و را با هزار و یک روش دنبال کرد تا بفهمد. کارآگاه داشت از کنجکاوی میمرد. آنگاه در آخر با همان سرنخ های پسرک بازیگوش دچار تعجبی شد که دهانش تا جای ممکن باز شد. او گنج را دنبال نمیکرد بلعکس گنج هایی را که عجیب درخشان و گران بعها به نظر میرسیدند در جاهایی بعید مخفی میکرد و نقشه آنها را با یک بازی پیچیده به تعدادی از همراهان میداده اما نمیگفته موضوع از چه قرار است. افراد کمی از همراهان در گیر به نخ کشیدن قطعات عجیب و مرتبط بودند.
هر بار و هرجای دنیا که باشد 6 فروردین به شیراز میآید تا پیش پل خاجو باشد. {آن موقع خورشید در تارک بزرگ پل قرار میگیرد}.
بار ها و بارها وقتی به خانه اش برگشته فیلم “آینه” تارکوفسکی را دیده. یک سینماگر از مکاشفات او، فیلم های مستند گونه ای سلخته که خاصیت عجیبی دارد. میتوانی به درون فیلم بروی و فضای یک به یک درون ر ا کشف کنی و میتوانی مسیر فیلم را خودت انتخاب کنی، نه اینکه تغییرش دهی به عنوان یک سفر محدود به کنج و گوشه های دیگر بروی.
در یکی از سفرهایش به سرزمینی تاریک رسیده بود. بین دره ها همراهان برگشتند. بجز خودش کسی نبود. در تاریکی رفت و رفت و رفت. خسته شده بود و نمیداتست چه چیزی در انتظارش هست. تاریکی محض احساس عجیبی ایجاد میکند. بعد پیش خودش فکر کرد:
فاصله بین حضور و ظهور ، نور هست. آنگاه چراغ قوه ای را با امکانات هیچ و از قطعات مختلف کوله پشتی خودش و هزار و یک تقلا ساخت که میتوانس کم کمک چیزهایی ببیند.
ار آن بعد “جرات ذل زدن به تاریکی های زمان” را پیدا کرد. خانه هایی را کشف کرد که از رویا ساخته شده بودند. بعد از گذر از وادی تاریکی و ظلمات محض. او همانقدر که کارهایی برای انجام دادن و خیال پردازی داشت ، کارهایی برای انجام ندادن داشت. اصولا رژیم در معرض هر چیزی شنیدن و دیدن داشت مخصوصا وقتی به سکونت گاهش برمی گشت.
ی
کی از ساکنان وادی سرزمینی که با خیال و رویا ساخته شده بودند او را به داخل خانه اش دعوت کرد. درونی عجیب و غریب در خانه که برای خودش وسعت عجیبی داشت. ساکن خانه که بدوی بود برایش در قطعه چوبی نوشیدنی گوارا و شیرین آورد و خودش هیچ نمیداست امکان ندارد درون از بیرون وسیع تر شود.
یک بار هم راهش به سرزمین غولها خورده بود. در آنجا غول ها را دید که از از یک دریچه به اعماق زمین اسطوره ها و افسانه ها را تماشا میکنند تا یک هفته نگاه میکنند و ماتشان میبرد تا کم کمک یک هفته بخوابند. این غول ها برای کاشف از عجیب ترین موجوداتی بودند که کشف کرده بود.
کاشف یک هفته نخوابید تا فهمید غول خاکستریکه میخواسته مجموعه ای جمع آوری کند، شب ها به شهرهای آدم ها میرفته و چیزهایی برمیداشته و برای خودش از آنها با یک پدیده شیمیایی عجیب شبیهی میساخته. برای کاشف که خلاق و بدیع بود این کار غول عجیب بود.
بعد آنرا به گوشه ای از سرزمین خودش میبرده و کاشف غول را می پایید که ببیند او با این {همزاد ها و شبیه ها} چه کار میکند. غول اواسط روز به شکافی غریب در میانه کوه سپید رفت. کاشف دنبالش کرد و دید او همه چیز را در یک باز آفرینی ذهن بعضی از غول ها قرار میداده و به کمک تعدادی آن ها را مدادم جابجا میکرده.
از شعر، از رایحه های مختلف و عجیب. از آرامش فهم بعضی از چیزها.از قرار گرفتن و دوباره در پی بودن.از خانه تا کوه و جگل.
غول خاکستری، خاصیت شبیه ها را توسط گروهی روزنامه نگار هم شکل با عینک های گرد و موهایی فر و بلوزهایی سپید و شلوارهایی چارخانه چارخانه که عصاره چیز ها را میفهمیدند و در طبقه های مغز سایر غول ها قرار میداد.
آن ها را کُد گذاری میکرد تا بتواند پادشاه غول ها را راضی کند که به او قدرت جادوی خلاقیت را بدهد.کاشف خودش بارها و بارها خلاقیت و تجربه را در عمل به روش ها و نوع نگاه تبدیل کرده بود و این غول با این سختی تلاش میکرد قفسه بندی مغز غول ها را سر و سامان بدهد. تا آخر آخر از آن سرزمین به آدم انگاری تبدیل شود شاید شاعر یا فیلمساز یا نویسنده.
برای کاشف {آدم انگار آثار علیرضا تغابنی} این مشاهدات جالب بود و متفاوت. مدتی که میگذشت رسوب این سفرهای به ناکجا آباد و رفتن به عمق وادی ها و چراغی به تاریکی ها انداختن او را از کاشف کم کم به آدمی جامع الاطراف تبدیل می کرد. خودش این را نمیداست. اما کارآگاه از دور این تغییر را میدید.
کلوپ معماران و سازندگان












