خلاقیت به روایت کامران افشار نادری
قسمت اول:
یکی از موضوعاتی که همیشه کنجکاوی مرا به خودش جلب کرده است، مسئله فرآیند طراحی است. شاید عدهای به خاطر بیاورند که من از حدود 20 سال قبل، مقالاتی در رابطه با فرایند طراحی در مجلات مختلف، مخصوصا مجله معمار منتشر میکردم که مسئله خلاقیت[1]، محوریت موضوع در این مقالات بود. در حال حاضر، پس از گذشت سالها، از آن مقالات اولیه، دوست دارم این موضوع را از یک زاویه جدید مطرح کنم. من فکر میکنم که خلاقیت در معماری برای ما موضوع مهمی است. اما منحصر به معماری نمیشود و همه میدانیم که کلیه هنرها با خلاقیت سر و کار دارند و خلاقیت در زمینه های مختلف فعالیت بشری از جمله علوم و تکنولوژی و … همیشه نقش مهمی ایفا میکند. به طورکلی در زندگی آنچه معنیدار، مهم و جذاب است، نتیجه یک فعالیت خلاقانه است و همچنین کسانی که در کارهایشان با خلاقیت سروکار دارد، احساس گذران یک زندگی غنی تری را دارند. بنابراین خلاقیت به خود انسان هم کمک میکند که ابعاد زندگی اش را گسترش ببخشد. من فکر میکنم که به جای اشتراک مباحث طولانی در شبکه های اجتماعی مانند اینستاگرام، ویدئو هایی از مصادیق را به اشتراک بگذارم، چرا که فکر می کنم مصادیق ما را سریع تر از مباحث تئوریک طولانی و خسته کننده، با موضوع مرتبط میکند. همانطوری که در ابتدای صحبتم اشاره کردم، من معتقد هستم که خلاقیت در زمینههای گوناگون فعالیت بشری، همیشه نقش محوری دارد و کاشف این موضوع من نیستم و همه می دانند. زمانی که درباره خلاقیت صحبت میکنم، درباره تکنولوژی هنرها، سینما و اختراعات و … به طور موازی و همزمان صحبت خواهم کرد. البته که در هیچکدام هیچ تخصصی ندارم و فقط ناشی از کنجکاوی است. در واقع هم علم و هم تجربه تاریخی ثابت کرده است که این زمینه ها خیلی از هم جدا نیستند. به لحاظ تاریخی می توانیم فردی مانند لئوناردو داوینچی[2] را پیدا کنیم که به طور همزمان در شاخههای مختلفی کنجکاوی و فعالیت می کرد. فعالیت های لئوناردو داوینچی، در حوزه های گوناگونی است که بسیاری از افراد آگاهی دارند و برخی دیگر آگاهی کمتری از این موضوع دارند. او نقاش، مجسمه ساز و معمار بود که طرح های شهرسازی و استحکامات نظامی نیز طراحی می کرده است. او همچنین ابزارهای مختلف مکانیکی، وسایل جنگی و هلیکوپتر و … را طراحی کرده است. و شاید عده ای کمتر بدانند که اولین مطالعه جدی بر روی موضوع مقاومت مصالح را لئوناردو داوینچی انجام داده است و یا در ارتباط با فعالیت های او در زمینه موسیقی و… . بنابراین نمی توانیم فکر کنیم زمانی که داوینچی به این موضوعات می پرداخته است، تنظیمات مغزش را عوض می کرده است. اگر بخواهم در این زمینه مثالی بزنم که تا حدی نزدیک به موضوع باشد، می توان بگویم که مغز ما به نحوی مانند کامپیوتر است. کامپیوتر بسیار فعالیت های مختلفی را انجام می دهد که ما در زندگی روزمره و تا پیشرفته ترین تکنولوژی ها از این قابلیت ها استفاده می کنیم. اما تمام این فعالیت ها، بر اساس 2 عملکرد ساده ای است که انجام می دهد. یکی انجام محاسبات ریاضی و یکی انجام کارهای منطقی است. مغز ما نیز خواصی مانند حافظه، قدرت قضاوت، حل مسئله و زبان و ادراک بصری و … دارد و طبیعی است که با همین ابزار اولیه شناخت که در دست دارد خلاقیت هم میکند. با این ابزار اختراع میکند، نقاشی میکند، موسیقی ایجاد میکند، شعر می گوید و تمام اینها نیاز به خلاقیت دارد. من همانطور که گفتم موضوعاتی که بعد از این می خواهم به اشتراک بگذارم، موضوعاتی هستند که طبیعتاً نیازمند انتقاد است و این نقد بسیارکمک کننده است و اگر خطایی بود من پذیرا هستم، چراکه صحبتهای من تازه و نسنجیده هستند و نمیتوانند پختگی یک موضوع تئوریک که یک نفر سال ها روی آن کار کرده است را داشته باشد. موضوعاتی که مطرح می شود، یک تلنگر و یادآوری است برای اینکه بتوانیم موضوعات را از زاویه جدید ببینیم و شاید برای بعضی از افراد، این زاویه جدید نباشد و خودشان به این موضوعات فکر کرده باشند.
[1] – Creativity
[2] – Leonardo Davinci
نقش شرایط اجتماعی و محیطی در مسئله خلاقیت
اگر بخواهیم درباره نقش اجتماعی و محیطی در مسئله خلاقیت صحبت کنیم، طبیعی است که در ابتدا فکر کرده باشیم که خلاقیت محصول فعل افراد برجسته با نبوغ خاص و استعدادهای فوق العاده است که در زمینه هایی می توانند کارهایی انجام بدهند که هیچکس از عهده آن بر نمی آید. این موضوع، مسئله خلاقیت را هم ساده و هم پیچیده می کند. سادگی موضوع از این جهت است که فکر می کنیم اگر کسی این نبوغ را داشته باشد، مسئله حل شده است و این فرد با کمترین زحمت می تواند آثار فوق العاده ای را به وجود آورد و اکتشافات و اختراعاتی بکند که هیچکس از عهده آن برنمیآید و از طرفی پیچیدگی موضوع از این جهت است که اگر کسی احساس کند که استعداد ندارد و یا کشش فوق العاده ای به یک رشته ای ندارد، فکر می کند که خلاقیت را کنار بگذارد. من از زمانی که وارد رشته معماری شدم، این سؤالات برای من مطرح بود و همیشه سعی کردم این مسئله را بررسی کنم. کتابهای بسیاری درباره خلاقیت مطالعه کردم و آنچه مسئله را برای من روشن تر می کرد، مصادیق بودند. بنابراین از دیدگاه تاریخی مسئله را بررسی کردم تا بدانم چه شخصیت هایی در طول تاریخ برای ما نماد خلاقیت بودند، سپس به بررسی سبک زندگی[1] این افراد پرداختم تا بدانم سبک زندگی تأثیری در مسئله خلاقیت داشته است یا خیر. چراکه در این صورت، فرد می تواند بگوید اگر من روش زندگی ام را عوض کنم، شاید روی من تأثیر بگذارد. سپس در ارتباط با فرآیند انجام کارشان مطالعه کردم. زیرا این فرآیند را می توان به نوعی یاد گرفت. بعد از آن در رشتههای مختلف تکنولوژی و هنرها بررسی هایی انجام دادم تا ببینم این موضوعات به چه صورت بودهاند. من احساس کردم که از مقایسه این مباحث با هم بهتر می توانم موضوع را متوجه شوم. اینها موضوعاتی هستند که همه ما میشناسیم. در نتیجه متوجه شدم که نقش مسائل اجتماعی بسیار پر رنگ است. در دوره رنسانس[2] در شهر هشتاد هزار نفری دهها نابغه بزرگ ظهور می کنند و یا در یونان باستان، پانصد سال قبل از میلاد مسیح فلاسفه ای وجود داشتند که هنوز هم ما دوست داریم نوشته هایشان را بخوانیم. همچنین در شهر پاریس، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، چقدر هنر و معماری و همه چیز شکوفاست. زمانی که این جوامع را در طول تاریخ بررسی میکنیم، میبینیم که وجه مشترک هنرها در آن دوران تشویق خلاقیت بوده است. یعنی در آن جوامع و در آن دوران، متفاوت فکر کردن و یک ایده شخصی داشتن مورد تشویق بوده و درعین حال تقاضای زیادی هم برای خلاقیت وجود داشته است. خارج از کلیشه ها تفکر کردن در جامعه آن دوران موضوعی پسندیده بوده و در تمام دوره هایی که خلاقیت رشد زیادی کرده است، گفتمان میان هنرمندان مختلف در رشته های مختلف و دانشمندان و افراد برجسته جامعه، بسیار نزدیک بوده است و تبادلات میان آن ها زیاد بوده است. در واقع این مسئله، وجوه مشترک این جوامع است. شاید اینگونه فکر می کنیم که اگر این شرایط به وجود بیاید، انتظار داشتن اینکه افراد خلاق زیادی وارد عرصه شوند، بسیار راحتتر است از اینکه ما تک تک افراد را بیاوریم در شرایطی که اصلا امکانات آن فراهم نیست، تحت فشار بگذاریم. امروزه جامعه به افراد خلاق، بسیاری نیاز دارد چراکه هم مسائل عملی زیادی که ما با آن روبرو هستیم را حل می کنند و هم ثروت برای جامعه بوجود می آورند و باعث رشد جامعه میشوند و تمام چیزهایی که در جامعه تاثیرگذار و عمیق است، محصول خلاقیت هستند. از طرفی نقش اجتماعی افراد را باید از زوایای دیگری نیز بررسی کنیم. امروزه نمی توانیم فکر کنیم که فردی مانند لئوناردو داوینچی می تواند بیاید و همه مسائل را حل بکند.
امروزه شاخه های بسیار تخصصی در هر رشته وجود دارد و در هر کاری، همکاری گروهی از افراد به وجود می آید. به عنوان مثال، اگر ساخت یک فیلم را در نظر بگیریم متوجه می شویم که ده ها و یا صدها نفر در تولید آن فیلم نقش داشته اند که اگر هر یک از افراد نقش خودشان را به درستی انجام نمی دادند، سرانجام فیلم خوبی حاصل نمی شد. پس نبابراین اگر خلاقیت مهم است، شناسایی عوامل موثر در خلاقیت نیز بسیار حائز اهمیت است. هیچ چیزی از صفر به وجود نیامده است و پژوهشگران نیز معتقد هستند که خلاقیت نیز از صفر به وجود نمی آید. همه ما می دانیم که هنرمندانی وجود داشتند که آثار آنها، زمانی که زنده بودند، مورد شناسایی قرار نگرفت و بعدها به دلایلی این آثار مورد شناسایی و توجه همگان قرار گرفت که در این زمینه می توانم ونگوک[3] را مثال بزنم. بنابراین اگر این بررسی و شناسایی صورت نمی گرفت، هیچکس نمی دانست که این کارهای این فرد چقدر مهم بوده است. پذیرش جامعه نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. به عنوان مثال در اواخر قرن نوزدهم در شهر پاریس، نوعی رقص متداول و مورد پذیرش قرار گرفت که همین رقص می توانست در جامعه ای دیگر مورد نکوهش و انتقاد شدید قرار بگیرد. بنابراین این موضوع بسیار زیاد به پذیرش جامعه بستگی دارد.
یکی دیگر از مثال هایی که دوست دارم و کاملا مرتبط با این موضوع است، داستان پیدایش کاغذهای یادداشت چسب دار است. این کاغذهای یادداشت خود چسب در سال 1974 ، توسط آرتور فرای[4]اختراع شده است. آرتور فرای در گروه آوازهای مذهبی بود، برای آنکه متن آواز از یادش نرود، آنها در کاغذهای کوچک یادداشت می کرد و همیشه در میان دفترچه آوازهایش، همراهش بود، که همیشه به دلیل اینکه این کاغذها از میان دفترچه اش می افتاد، ناراخت بود و همیشه به دنبال راه حلی برای ثابت نگه داشتن این موضوع بود. از طرفی، فرد دیگری با نام دکتر اسپنسر سیلور[5]، تلاش می کرد تا چسبی برای شرکت 3M [6]، تولید کند. او سمیناری در ارتباط با چسبی که ابداع کرده بود، برگزار می کند. چسب او به لحاظ ساختار مولکولی به نحوی بود که قدرت چسبندگی بالایی نداشته و برای چسب که کار اصلی آن ایجاد چسبندگی است، یک شکست محسوب می شد، آرتور فرای که در این سمینار شرکت بود، بعد از آنکه به فکر فرو می رود، از اسپنسر سیلور، درخواست یک نمونه می کند و بر روی آن کارهایی را انجام داد. او متوجه می شود که اگرکاغذهای یادداشت را به این چسب ها آغشته کند، علاوه بر ایجاد چسبندگی قابل قبول برای تحمل وزن سبک کاغذ، سطح زیرین در هنگام جدا کردن کاغذ از آن کوچکترین صدمه ای نمی بیند و سالم می ماند. بدین ترتیب این کاغذهای یادداشت به وجود می آیند که در آغاز خیلی مورد توجه قرار نمی گیرد. اما بعدها مورد توجه قرار می گیرد و تولید آن آغاز می شود.
این مسئله بیانگر آن است که از یک طرف، محصولی وجود دارد که با شکست مواجه شده است و از طرفی دیگر فرد خلاقی وجود دارد که شاید به صورت تصادفی در سمیناری شرکت کرده بوده و با این موضوع آشنا شده است و آن را به ایده ای جدید تبدیل کرده است و بعد از حمایت با تاخیر شرکت 3M ، است که باعث می شود این اختراع بعدها در محصولات نوشت افزار شرکت عرضه شود. این مسئله نشانگر آن است که به چه میزان، شرایط محیط و همکاری ها در موضوع خلاقیت مهم هستند. بنابراین خلاقیت محصول گروهی از افراد است. در زمان حال، نیز خلاقیت نمی تواند فردی باشد و نیازمند گروهی از افراد است.
[1] -Life Style
[2] – Renaissance
[3] – (Vincent Willem van Gogh) – یک نقاش پسادریافتگر هلندی بود که کار او تأثیر گستردهای بر هنر سده ۲۰ (میلادی) داشت.
[4] – ( Arthur Fry) – محقق و مخترع آمریکایی
[5] – (Spencer Silver) – شیمی دان آمریکایی
[6] – یک شرکت چند ملیتی آمریکایی است که در زمینه های مختلف از جمله: صنعت ، ایمنی کارگران ، مراقبت های بهداشتی و کالاهای مصرفی فعالیت می کند.
شخصیت خلاق
- شخصیت خلاق
اگر خلاقیت نبود، انسان حتی آتش را هم کشف نمیکرد و متعاقب آن هیچکدام از اختراعات و اکتشافات بعدی اتفاق نمیافتاد. بنابراین همه ما کنجکاو هستیم که بدانیم آیا این افراد خلاق با ما متفاوت هستند و زندگی متفاوتی داشتند؟ گاهی افرادی در جامعه میبینیم که از وجودشان استعداد و انرژی ساطع میشود و فکر میکنیم که افراد خلاق، افرادی هستند که زندگی خیلی متفاوتی در جامعه دارند و استعداد فوقالعادهای دارند و جذاب و نابغهاند. طبق معمول میخواهیم به جای طرح مباحث تئوری در ارتباط با کارکرد و مغز و عملکرد نیمکره ها و …، از طریق مصادیق این موضوع را بررسی کنیم.
به لحاظ اجتماعی این موضوع صحیح است که افرادی هستند که خیلی با استعداد هستند و در یک جمع خیلی میدرخشند و در جامعه با بقیه فرق میکنند. اما برای مثال توماس ادیسون[1] و اسحاق نیوتن[2] که بسیار افراد بزرگی بودند، هیچ شخصیت ممتاز و خاصی از خودشان بروز نمیدادند. یک مثال دیگر در این زمینه، ایبسن[3]، کارگردان و نمایشنامه نویس نروژی قرن نوزدهم است که زندگی بسیار معمولی و روتینی داشت. خانه او در نزدیکی مرکز شهر اسلو بود. او صبح ها که از خواب بلند میشد و صبحانه مختصری میخورد، پیادهروی خیلی طولانی میکرد و در یک کافه مشخص می ایستاد و یک قهوه میخورد و دوباره به خانه برمیگشت، دقیق پنج ساعت کار میکرد و بعد هم میخوابید. از طرفی دیگر، شخصیتی مانند لرد بایرون[4] وجود دارد که شاعر مکتب رمانتیسم[5] انگلستان در قرن نوزده بود که فرد بسیار تاثیرگذاری به لحاظ ادبی بود. او فردی بسیار ماجراجو بود و بسیار خوشگذران و عیاش بود و زندگی پر خطری داشت و به دلیل همین کارهایی که میکرد، ناچار شد انگلستان را ترک کند. در مورد او گفته اند که فردی بسیار رذل و حتی خطرناک بوده و همچنین صفتهای عجیبوغریب و متضادی را نیز به او نسبت دادهاند. با این حال فردی بسیار باهوش و با استعداد بود و در نهایت در سنین جوانی، در سن 36 سالگی، درحالیکه به یونانیها در جنگ با ترکها کمک میکرد، در نبرد در اثر بیماری از دنیا رفت.
نکتهای که میخواهم بگویم، این است که استعداد و خلاقیت دو چیز متفاوت است و با هم فرق دارند. همانطور که میبینیم افرادی مانند ادیسون در مدرسه، هیچ استعداد خاصی از خودش نشان نداد، ولی بعدها به فرد خلاق و مهمی تبدیل شد. برعکس کسانی وجود دارند که تستIQ نشان می دهد که ضریب هوشی بسیار بالایی و حتی بالاتر از افراد بسیار سرشناس تاریخ دارند، اما کار اصلاً خلاقانه ای انجام ندادهاند. بنابراین اینها 2 موضوع کاملا متفاوت هستند. بنابراین اگر فردی در زندگی حس کرد که زندگی متفاوت و خاصی نمیکند یا استعداد عجیبی ندارد به این معنی نیست که نتواند کار خلاقانهای انجام دهد. کار خلاقانه چیز دیگری است. درعینحال ما باید توجه بکنیم که این فرد خلاق است یا خیر که مقداری این مساله نسبی است. زمانی که من دانشجو بودم، پست مدرنیسم[6] در دنیا حرف اول را میزد و امروز که به گذشته برمیگردم و به کارهای پیاتزا[7] ایتالیا یا چالزو[8] (دقیقه 5 ثانیه 3) نگاه میکنم، ملغمه ای از عناصر کلاسیک رنگارنگ که کنار هم چیده شده اند، می بینم و تعجب میکنم که چطور میگویند که این فرد خلاق است. برعکس، مثالی که قبلاً هم زدم زمانی که ونگوک[9] از دنیا میرود، تا بعد از مرگش هیچکس نمیداند که ونگوک نقاش خلاقی بوده است. آنری روسو[10] یک مثال دیگر در این زمینه است. نقاشی که بسیار دیر استعدادش کشف میشود و یکی از کسانی که در کشف او نقش مهمی داشته است، پیکاسو است. زمانی که پیکاسو به بازار می رود، تابلویی را میبیند که در محلی گذاشتهاند تا مجدداً روی آن رنگ سفید بزنند و دوباره بر روی آن نقاشی بکشند. او از این نقاشی بسیار تعجب میکند که چطور بهعنوان یک تابلوی دستدوم برای فروش گذاشتهاند.
آن تابلو نقاشی، کار آنری روسو بود، کسی که اگر امروز بخواهیم تابلوهایش را بخریم، باید میلیونها یورو هزینه کنیم. حتی گفته میشود که آثارش با تابلوی معروف ورونیکا، شباهتی به لحاظ سازماندهی و آرایش عناصر دارد و متأثر از تابلویی است که چهل سال قبل از آن کشیده شده بود. بنابراین پیکاسو در کشف شخصیت او هم نقش مهمی ایفا کرده است. همین طور دانشمندی، مانند فیلیپ زملوایس[11] مجارستانی که در اوایل قرن نوزده متوجه شد که ضدعفونی کردن دست، نقش مهمی در کاهش بیماریهای واگیر دارد و درصورتیکه این معلومات و آزمایشات را کاملاً مستند و مکتوب ارائه کرده بود از طرف جامعه پزشکان زمان خودش بسیار مورد سرزنش قرار گرفت و گفتند که او دیوانه است و به ما توهین کرده است. این فرد را به زور به تیمارستان فرستادند و تا آخر عمرش را در تیمارستان، بدون آنکه کسی متوجه شود که چه کشف مهمی کرده است، در تنهایی از دنیا رفت. پس متوجه میشویم که خلاقیت و استعداد دو چیز کاملاً متفاوت هستند. افرادی هستند که افراد هوش زیادی دارند و این ممکن است با وجود قوه خلاقه در آنها مرتبط باشد و یا نباشد. خلاقیت باید مورد شناسایی قرار بگیرد، چراکه باید به نتیجه برسد و تا زمانی که به نتیجه نرسد و محصولی از آن بیرون نیاید، ممکن است که آن تاثیرگذاری که باید را در جامعه نداشته باشد.
درنتیجه ما زمانی که به تاریخ تمدن مراجعه میکنیم، این افراد را بهعنوان افراد تاثیرگذاری شناسایی میکنیم و این وظیفه جامعه است که از خلاقیت و متفاوت فکر کردن، از یک حرف جدید زدن که مورد پذیرش بقیه نیست، حمایت کند. به دلیل اینکه، تمام ایدههای نو و خلاقانه در آغاز با مخالفت روبرو میشود و به قول یکی از معلمانمان هر ایده نویی از سه مرحله عبور میکند: اول با آن مخالفت می شود، بعد آهسته آهسته افراد خودشان را با آن تطبیق میدهند و در مرحله آخر شروع به درک ارزش کار و قدردانی می کنند.
[1] – (Thomas Alva Edison) – مهندس، مخترع، و کارآفرین اهل ایالات متحده آمریکا بود. او وسایل و دستگاههای متعددی را طراحی یا کامل کرد که مهمترین و معروفترین آنها لامپ رشتهای است.
[2] – (Sir Isaac Newton)- ریاضیدان، فیزیکدان، اخترشناس، متخصص الهیات و نویسنده اهل انگلستان بود که به عنوان یکی از مؤثرترین دانشمندان کل تاریخ و یک شخصیت کلیدی در انقلاب علمی شناخته میشود.
[3] – (Henrik Johan Ibsen) – شاعر، نمایشنامهنویس و درامنویس نروژی بود. او یکی از ستونهای اصلی ادبیات مدرن نروژ است که تأثیر شگرفی بر نویسندگان بعد از خود گذاشته است.
[4] – (George Gordon Byron) – معروف به لرد بایرون، شاعر و سیاست مدار انگلیسی بود.
[5] -( Romanticism) – عصری از تاریخ فرهنگ در غرب اروپا است، که بیشتر در آثار هنرهای تجسمی، ادبیات و موسیقی، نوعی واکنش احساسی در برابر خرد محوری، نمایان شد.
[6] – (Postmodernism) – پست مدرنیسم مفهومی تاریخی ـ جامعهشناختی است که به دوران تاریخیِ بعد از مدرنیسم اطلاق میشود و به سیر تحولات گستردهای در نگرش انتقادی، فلسفه، معماری، هنر، ادبیات و فرهنگ میگویند که از بطن نوگرایی (مدرنیسم) و در واکنش به آن، یا به عنوان جانشین آن پدید آمد.
[7] –
[8] –
[9] – (Vincent Willem van Gogh) – یک نقاش پسادریافتگر هلندی بود که کار او تأثیر گستردهای بر هنر سده ۲۰ (میلادی) داشت.
[10] – (Henri Julien Félix Rousseau) – یک نقاش پسادریافتگر خودآموخته فرانسوی بود.
[11] – (Ignaz Philipp Semmelweis) – پزشک مجار با نسب آلمانی بود که امروزه او را به عنوان یکی از اولین پیشگامان ضدعفونی میدانند. او را با عنوان نجات دهنده مادران نیز میشناسند، چرا که دریافت پزشکان با ضدعفونی کردن دستهایشان پیش از انجام زایمان میتوانند نرخ تب زایمان و مرگ مادران را تا مقدار زیادی کاهش دهند.



