+روایتی از جلال حسن خانی درباره برشی از کتاب صد وجهی
رضا حبیبزاده
معماری چیست؟ آشنایی با دیدگاه جذاب و چالشبرانگیز رضا حبیبزاده در پاسخ به این سوال و مفاهیمی که در ادامه آن مطرح شد یکی از بخشهای خواندنی صدوجهی است که خلاصهای از آن را با هم مرور میکنیم. رضا حبیبزاده معتقد است که معماری که در پاسخ به این پرسش قرار دارد، از اساس با معماری که قبل از این پرسش قرار میگیرد متفاوت است. چگونه؟ اصلا چرا معماری باید امری پرسشبرانگیز باشد؟ از نظر او، وقتی معماری خودش را به عنوان پرسش مطرح کند و نشان دهد، امثال مسکن مهر ایجاد میشود. در واقع، معماری امتداد هستی ماست و امتداد ” معماری چیست” نیست! به عبارتی، این دو، سرنوشتهایی متفاوت از معماری میسازد.
البته رضا حبیبزاده با این هم موافق نیست که معماری از ناخودآگاه سرچشمه میگیرد، بلکه میگوید معماری از امتداد به وجود میآید. آن کسی که نخستین بار معماری کرد، نپرسید “معماری چیست” روند طبیعی هستی او و امتداد آن، معماری را ایجاد میکند. این سوال باعث تقلیل میشود.
حبیبزاده با ترکیب” خود معماری” و قائل شدن “خود” برای آن مخالف است و به نظر او معماری بیخودترین چیز است. چگونه؟ وقتی ما شروع میکنیم به پرسیدن پرسشهایی از این قبیل، ربط و معنا از دست میرود و چیزی که بهعنوان “خود معماری” در دست ماست، یک توهم و یک امر انتزاعی از جهان است. در این رابطه میگوید: ” این معماری که الان بهعنوان خود معماری دست ماست، مبنایش را از دست دادهاست. جای مبنا و بنا عوض شده و اینکه یک نفر میگوید که معماری میتواند با بازی و تفکر در خودش، امکاناتی را برای زندگی رجوع کند، تغییر مبنا و بناست. جای مبنا و بنا را عوض کردهاست.”
از صحبتهای ایشان اینگونه برداشت میشود که جای هدف و وسیله تغییر کرده و مبنا “زندگی” بودهاست. یعنی با تفکر در زندگی است که میتوان امکاناتی برای معماری فراهم کرد و نه بالعکس. در واقع، معماری بر خودش استوار نیست، بلکه بر امری بیرونی استوار است و مبنا میخواهد، ما این مبنا را فراموش کردهایم و این تقریبا فاجعه است. اینکه ما بخواهیم بر مبنای معماری عمل کنیم و کارهایی خلاقانه در راستای “خود معماری” پدید آوریم، تکیه بر چیزی است که وجود خارجی ندارد و انتزاع است. پس مبنا را اشتباه فرض کردهایم.
البته میتوان گفت که این دو نگاه، دو جهان متفاوت را نیز میسازد، یعنی اینکه با پرداختن به معماری برای زندگی امکانی ایجاد میکنیم یا با پرداختن به زندگی برای معماری امکانی متصور شویم! این دو جهان متفاوت است؛ نه اینکه یکی درست و یکی غلط باشد. در اینباره میگوید: ” موضوع، آنچیزی است که در اثر این تعریف انجام میشود! مسئله مهم بسط و تسلط این تعریف بر همه وجود ماست. آن چیزی که میگوییم از تمام ما نیست ولی تمام وجودمان را هدایت میکند. فیلسوفان و متفکران وقتی آنچه در عمل انجام میشد متفاوت با آن چیزی بود که فکر میکردند، چیزی میگفتند. این تعریف ممکن است در فوجیموتو جواب بدهد، ولی وقتی بسط پیدا کند و در دست معماران مختلف تحقق یابد، فاجعهآمیز میشود.”
نمیشود چیزی را تصور کرد و بعد گفت چه ربطی با زمینه دارد! میتوان اینگونه گفت که چیزی که ما به اسم معماری میشناسیم، عین ربطی است که با زمینه دارد و از زمینه بر میآید. اگر کسی میخواهد چیزی به اسم دیسیپلین معماری تعریف کند، مانعی ندارد ولی باید بداند که این دایره ممکن است معماری را با مبنایش قطع کند.
درباره تابع زمینه بودن معماری و اهمیت نقش هنرمند در این میان نیز صحبت کردیم. یعنی خواستیم بدانیم که محوریت نقش معمار در این راستا چیست. او در این باره اضافه کرد که صدای زمینه را هرکسی نمیشنود و در هرج و مرج بیرون از آن مخدوش و گم میشود. امثال میس وندروه هستند که میتوانند صدای زمینه را شنیده و به آن صراحت ببخشند. در واقع فقط متفکر و هنرمند میتواند این کار را انجام دهد و موضوعی نیست که قابل تعمیم باشد. ” این به معنی خودآگاه و ناخودآگاه نیست، بلکه به معنی شنیدن صدای زمینه است. صدای زمینه، ناخودآگاه و خودآگاه هنرمندی را که میتواند این کار را بکند، هدایت میکند و به تعبیری او فرزند زمان خودش میشود. زمانیکه تاریخی است، زمانیکه مکانمند است و گذشته دارد. این زمان حال ما که در داخل یک زمان بریده نیست. فرزند زمان به معنی فرزند گذشته هم هست و بهتر است بگوییم فرزند اکنون.”
علاوه بر این، درباره مهارت معمار و هنرمند نیز صحبت کردیم و اینکه آیا این مهارت نقشی در تعریف مذکور دارد؟ رضا حبیبزاده در توضیح گفت: “وقتی میگویم مبنای معماری باید زندگی باشد منظورم این است که اگر از این زندگی چیزی نمیشنوید و چیز تازهای نمیگیرید، با مهارت تمام آنچیزی که میشنوید را اجرا کنید. مهارت، اینجا معنا پیدا میکند. ما اگر آنچه بلدیم را درست میساختیم، شهر خوبی داشتیم. ولی ما خودمان را اینگونه در نمییابیم و خودمان را خلاق مییابیم که باید در این معماری، مدام دخلوتصرف کنیم و اتفاقا این آدم مهارت را به رسمیت نمیشناسد. فکر میکند مهارت ربطی به معماری ندارد و یا اجرا ربطی به معماری ندارد! من معماری هستم که باید خلاق باشم.”
در ادامه، یکی از صحبتهای قابل تامل ایشان در زمینه شناخت وضعیت معماری حال حاضر ما این بود: ” از نظر من، مسکن مهر شریفترین معماری عصر ماست بهخاطر اینکه تمام خود ما را عیان میکند و آنچیزی که ما میبینیم و وحشت میکنیم، خودمان هستیم! ما از خودمان وحشت میکنیم! آنچه که هستیم! خوب یا بد، تمام چیزی که ما هستیم. فکر میکنید اگر تمام معماری معاصر ما را تکان دهید هیچچیز جز مسکن مهر از آن نمیماند؟ یعنی اگر زیبایی، تکنیک اجرا و … آن بریزد چیزی جز مسکن مهر باقی نمیماند. مسکن مهر ذات معماری ماست. آنچیزی است که از زمانه ما باقیمانده و از این نظر من میگویم معماری شریفی است که ما را عیان میکند.”
شاید باید به این هم اشاره کنیم که منظور از زندگی چیزی پیچیده نیست. هرآنچه در جریان زیستن با آن مواجه هستیم زندگی است، از یک چرت کوتاه در اتاق خواب گرفته تا یک دورهمی در نشیمن، فکر کردن به همینها و پیدا کردن لایههای متعدد زندگی میتواند کمککننده باشد و به قول خودش: “با تفکر در زندگی میتوانید معماری را به نفع زندگی دچار تغییر کنید.” اینکه رابطه ما با دیگران چگونه است و در ارتباط با سایرین باید چگونه باشیم، لایههای خاصی از معماری را به ما نشان خواهد داد. زندگی را میتوان در سادهترین چیزها و روزمرگیها یافت و براساس آن اقدام کرد و ساخت.
از نظر حبیبزاده، معماری ما سنت و هویت ندارد و دلیل آن را این میداند که این معماری به اندازه کافی امروزی نبوده و ریشه در امروز ندارد. اگر این معماری در امروز ریشه داشت، خودبهخود در مسیر تاریخ قرار میگرفت. برای مثال ما زمانی که به معماری گذشته رجوع میکنیم هم باید از طریق آن به فهم “امروز” برسیم. اگر به مسجد شیخ لطفالله رجوع کردیم یا باید ببینیم معمار به چه پرسشی پاسخ داده یا برای یافتن پاسخ امروز خودمان به آن رجوع کنیم. باید موضع خود نسبت به امر مقدس را مشخص کنیم و معماری مسجد از اصالت نسبت ما با امر مقدس حاصل میشود. این امر مقدس یکی از مبناهای زندگی است. “زندگی خودش چند مبنا و چند مسئله اصلی دارد. میگویند همه فیلمنامههای جهان، هفت-هشت موضوع بیشتر ندارند؛ یا عشق است یا ایمان و … معماری هم همین است! چند موضوع بیشتر ندارد و ما با جوابهایی که به آن سوالات میدهیم دارای سنت میشویم. در واقع با معماری تجدید سوال میکنیم. هم کار جدید انجام میدهیم و هم در مسیر تاریخ قرار میگیریم. برای اینکه داریم به یکسوال جواب میدهیم. نسبت ما با امر مقدس است که کار را هم امروزی و هم دارای سنت میکند. ”
البته او این حرفها را مطلق ندانسته و از جنس تذکر میداند. به عقیده ایشان، روشمند بودن غیرقابل اجتناب است، اما به این معنی نیست که نباید از این حواشی امن بیرون زد و یک الگو را قالب هرچیز کرد و یا در مقابل آن، از خلاقیتی بدون فکر و مبنا بهره برد. از طرفی در مورد زیباییشناسی نیز، اینکه زیبایی را تبدیل به یک قاعده کنیم و بعد آن را با پروژه تطبیق دهیم نیز ناپسند است! در اینصورت، زیبایی از درون پروژه درنمیآید، تبدیل به زیباییشناسی، یک قاعده و یک روش میشود.
“یعنی معماری تبدیل به یک امر زیبا میشود! آنهم نه امر زیبایی که زیبایی از درون خودش آمدهباشد، بلکه آن زیبایی که از بیرون تبدیل به قاعده شده و به آن چسباندهایم. پس زیبایی تبدیل به یک قاعده میشود و معمار با خود میگوید اگر من این کار را بکنم پروژه من قشنگ میشود. زیبایی چه کار میکند؟ کمپوزیسیون و ترکیب از رنج های ما جدا شدهاند . این جدا شدن صرفا یک آرامش روانی ایجاد میکند که خوب است اما ضرورتی ندارد و درجه دو است.”
در مجموع، بیشترین چیزی که در صحبتهای رضا حبیبزاده موج میزند این است که معماری امری زمینهای است و نه زمینهگرا، و اگر سوالاتی بزرگ و مربوط به زندگی در جامعه پرسیده نشود، معماری ابتر میشود. اگر جامعه درباره چیزی سوال نپرسد، برای آن زمینه نیز نخواهد ساخت. برای اینکه هنر اساسا امری اجتماعی است و وقتی زمینه پر بارشود، معماری و شعر از آن بیرون میآید.
از طرفی، به عقیده او گروه متفکر و الیت جامعه، قادر هستند جامعه را درست کنند و مردم را به این وادارند که سوالاتی در راستای “هستی” خویش بپرسند. اگر این موضوع رخ دهد، با اینکه آنها جامعه کوچکتری هستند، با فکر کردن به مسائل حقیقی، آن را به جامعه بسط میدهند. هرچند تعداد آنها کم باشد، میتوانند تکثیر یابند. ” کسی که دچار هستیفراموشی نشده و کماکان میپرسد هستی چرا هست؟ چه عکاس باشد و چه نقاش؛ به تولیداتی میرسد که به خاطر اصالتش، در جامعه تکثیر میشود و لازم نیست که بخواهیم همه معماران از این دسته باشند.”
در نهایت درباره سوالی که باید چکار کنیم گفتند: ” اصلا قرار نیست بجنگیم وچیزی را به هم بزنیم. حرفهای من از جنس تذکر است، نه راه حل. یعنی فردا که رفتیم سر معماری، در جامعه ای که از ما متفاوت بودن را میخواهد، متفاوت باشیم اما مبنا را از دست ندهیم. مبنا را فراموش نکنیم، کما اینکه کمرنگ باشد! اما خلاصه بدانیم و این به ما معیار بدهد که این کاری که میکنم اگر چیزی به زندگی اضافه نمیکند دست کم مزاحم زندگی نباشد.”




